تبليغاتX
معجزه ای برای من

معجزه ای برای من

 

مامان دعوایی

سلام

بالاخره فرصتي پيدا شد تا الان كه پسر كوچولو خوابه يه پست بگذارم

اول از همه اينكه جمعه 8/8/88 بعد از 11 سال در يك قراري كه روز 7/7/77 با تعدادي از دو ستان و استادمون گذاشته بوديم همديگه رو ديديم و به شكل غير قابل باوري همه تقريباً هيچ تغييري نكرده بودند جز دوتا از بچه‌ها كه چادري بودند و حالا ديگه نبودند و استادمون كه حالا دل پر دردتري نسبت به گذشته داشتند سه‌تا از بچه‌ها هم از خارج از ايران خودشون رو به اين قرار رسونده بودند يكي از ايتاليا و دو تا شون هم از مالزي و تا ظهر كنار هم بوديم و كلي خاطره تازه كرديم جاتون خالي بود كلي خوش‌گذشت.

پسر كوچولو هم كه كلي شيطون و بلا شده كلي كار بلده كلي زبون مي‌ريزه و كلي كارهاي خطرناك مي‌كنه ولي از همه بدتر اينكه مدتيه ادرارش رو نگه مي‌داره تا سرحد ريزش جوري كه بعضي وقتها با آه و ناله مي‌ره دستشويي دوبار هم تا حالا خونه‌رو نجس كرده و دفعه آخري كلي دعواش كردم و جيغ زدم سرش ولي بازم فاييده نداره هنوزم همونطوره، تشويق و جايزه و فرشته مهربون و تنبيه و بي‌محلي هيچكدوم هم جواب نداد از نظر جسمي هم چندبار برديمش دكتر و خدارو شكر سالمه موندم ديگه چكارش كنم حالا گفتم شايد بريم مشاوره بهتر بشه .

قصه بعدي قصه تبليغات تلوزيونيه كه هرچي تبليغ مي‌كنن پسر كوچولو مي‌خواد و صد البته كه ما هم به روي خودمون نمي ياريم چون خيلي چيزاش واقعاً براش مضره مثل اين تبليغ چيپس و پفك كه خوردنشون تو خونه ما ممنوعه اما پسر كوچولو راهشو بلده كه چطور به خواستش برسه اونم اينه كه وقتي ميره خونه مادر بزرگهاش دور از چشم من و باباش از محبت اونها استفاده كرده و سفارش هرچيزي كه تو خونمون ممنوعه رو مي‌ده و ...

جديداً ياد گرفته كه اخم كنه و هر وقت كه من بهش اخم مي‌كنم اونم به من اخم مي‌كنه بعد هم كه بهش مي‌گم كه شما چرا اخم كردي مگه من كار بدي كردم؟ مي‌گه آخه شما دعوايي من هم دعوايي (اخم) كردم.

هنوزم به تخم مرغ مي‌گه پخم مرغ به خمير دندون مي‌گه مداخندون به فوتباليستها مي‌گه فوتفاليستها و مدتيه كه به مامان و بابا مي‌گه ماني و بايي

سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |

 
 

اندر احوالات پسر کوچولو

پسر كوچولو اساساً خيلي خوب قراين اشياء و اتفاقات رو پيدا مي كنه مثلاً دو هفته پيش با خواهرم رفتيم شال بخريم خواهرم داشت شالش رو رو سرش مي‌انداخت تا توي آينه ببينه چطوره من هم كمك كردم شال و مرتب كردم جوري كه شالش روي سرش آزاد ايستاده بود دو طرفش رو هم انداختم رو شونه‌هاش داشت خودشو تو آيينه مغازه نگاه مي كرد كه پسر كوچولو ديدش و به محض اينكه خالَش رو ديد گفت اِ ليلاييِ من كه منظورشو فهميده خنديدم ، خواهرم پرسيد چي‌مي‌گه؟ گفتم مي‌گه ليلايي، شالت. خواهرم هم گفت يعني چي؟ گفتم: ليلاي شمس‌العماره رو مي‌گه كه شال سرش مي‌كنه، شالت شبيه شال اون شده رو سرت. اونوقت بود كه خواهرم بغلش كرد و فشارش دادو كلي قربون صدقش رفت صاحب مغازم كه كلي حيرت كرده‌بود هي بهش ماشاءالله گفت. البته اين يك نمونه از صدها نمونه است و اينم بگم‌ها پسر كوچولو اساساً سريال شمس‌العماره رو نمي‌بينه بلكه وقتي ما مي‌بينيم گذري صحنه‌هاش رو ديده .

پسر كوچولو وقتي مي‌خواد جواب نده و موضوع را به قولي زير سبيلي رد كنه بره هم كلي حرفه‌اي عمل مي‌كنه مثلاً ديروز دختر عمش رو هول داد بعد كه همونجا دعواش كردن و ماجرا تموم شد و ما آمديم خانه شب موقع خواب من بهش گفتم پسرم چرا زينب رو هول دادي اونوقت عمه دعوات كرد؟ اونهم يك كم مكث كرد و بعدش در حالي كه به سقف نگاه مي‌كرد بهم گفت آخه اون مي‌خواست مثلثي بشه! بعد من كه كاملاً از جوابش متعجب شده بودم گفتم مثلثي بشه يعني چي؟ اون هم ادامه داد كه:از همون مثلثها ديگه. گفتم كدومها؟ اونهم گفت:همونها كه پيش دايره‌ها بود با مستطيلا با مربا ها(مربع‌ها). منهم كه ديدم ادامه اين بحث كاملاً هندسي خواهد شد كم آوردم و ادامه ندادم حالا شما بگيد متوجه شديد كه چرا دختر عمش رو هول داده بود

شنبه هجدهم مهر 1388 |

 
 

عکسهای تولد

سلام

اينهم از عكسهاي تولد پسر كوچولو كه با يك ماه و اندي تأخير بالاخره به معرض نمايش درآمد البته چون مكان عكاسي پشت به پنجره بود عكسها همه پشت به نور و تاريكتر از حد معموله و در كل خوب نشده از سفره و غذاها هم به علت گرسنگي شديد مهمانها نشد عكس بگيريم چون غذا دير آماده شد البته اين يكي تقصير دايي محسن بود كه آشپز بخشي از غذاها بود.

 

چهارشنبه یکم مهر 1388 |

 
 

عید فطر مبارک

سلام

بعد یک غیبت طولانی عید گذشته تون مبارک طاعات و عباداتتون هم مقبول درگاه حق باشه

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 |

 
 

جشن تولد

سلام

بالاخره بعد از 3 ماه و 2 روز تأخير ديروز جشن تولد پسر كوچولو برگزار شديك جشن مختصر، انشاء‌الله از خستگي دربيام و تنبلي اجازه بده عكسهاشو مي‌گذارم اينجا.

حدود 30 نفر مهمون دعوت كرده بودم كه طبق معمول ريزش مهمون داشتيم و 21 نفر آمده بودند. همينجا از زندايي پسر كوچولو كه 3روز پا‌به پاي من و يك جاهايي حتي بيشتر از من زحمت كشيد و از دايي محسنش كه زحمت قسمت سخت آشپزي را به عهده گرفت و با اعمال شاقه (كه البته خودش مقصر بود)انجامش داد سپاسگزاري مي‌كنم و دست آخر از باباش هم كه زحمت مهمترين بخش كار يعني امور مالي و پذيرايي و بخشي از خريد هم با ايشون بود تشكر مي‌كنم و از هينجا خسته نباشيد و خدا قوت به همشون مي‌گم باشد كه پسر كوچولو هم وقتي بزرگ شد و اين نوشته‌ها را خواند از من‌هم تشكر بشود هرچند كه واقعاً توقعش را ندارم

شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 |

 
 

نیمه شعبان

السلام علي المهدي الذي وعدالله به الامم

سالروز ميلاد خجسته يگانه دوران،جان جانان ، فروغ ديده حق‌باوران و اميد و آرمان مستضعفان حضرت خاتم الاوصيا بقية‌الله الاعظم مهدي موعود عجل الله تعالي فرجه الشريف بر همه منتظران جمال دل‌آراي حقيقت مبارك باد.

قال الجواد عليه‌السلام:

افضلُ الاعمالِ شيعتُنا انتظارُ الفرج

با ارزش‌ترين اعمال شيعيان ما انتظار فرج است

جمعه شانزدهم مرداد 1388 |

 
 

گوره خر و خربزه

سلام

بازم بعد از يك مدت طولاني آمدم

اينبار كلاس داشتم يعني مي‌رفتم كلاس دوخت چادر و به خاطر پسر كوچولو اصلاً خانه نبودم چون يه مدت خانه مادر شوهر و يه مدت خانه مادرم بوديم تا زماني كه من كلاس بودم از پسر كوچولو مراقبت كنند و خلاصه با هر فلاكتي كه بود كلاس مربوطه تمام شد و حالا در آرامش و آسايش خانه هستيم جداً كه هيچ جايي خانه خود آدم نمي‌شه.

و اما از پسر كوچولو بگم كه خيلي شيطونه و هر روز يه چيز تازه ياد مي‌گيره

يكي دو هفته‌اي هست كه خودش تنهايي مي ره دستشويي و فقط براي شستشو منو صدا مي‌كنه .

بعضي وقتها هر چيزي كه مي‌گي انگار ياد نمي‌گيره و بايد صد بار تكرارش كني آخرم كار خودشو مي‌كنه اما امان از اون روزي كه يك حرف بد يا يك كار بد جلوش انجام بدي انوقت در عرض يك هزارم ثانيه اون كار بد يا حرف بيب دار رو ياد گرفته.

خيلي با جديت و دقت نقاشي‌ مي كشه اما هنوزم جز دايره و چند شكل ديگه همشون خط‌خطي هستند هرچند كه خط خطيهاشم خيلي رنگي و خوشگلن.

ديگه مي‌تونه خلاصه داستانهايي كه براش مي‌خونم را خودش تعريف كنه و شعرهاي زيادي را بدون اينكه من با زور يا حتا تلاش يادش بدم ياد گرفته و صلوات و بسم الله الرحمن الرحيم را هم بلده و الحمدالله رب العالمين را هم دست و پا شكسته مي‌گه.

يك روز توي شهرك محل زندگيمون داشتيم راه مي‌رفتيم پاش از توي ميله‌هاي پل رد شد و پاش رفت توي پل البته زمين نخورد چون دستش توي دستم بود بعد از اينكه پاش را از توي پل درآوردم انگار پاش به لبه تيز آهن پل گير كرده‌بود و دردش گرفته بود گريه‌اش گرفت بهش گفتم مامان چرا گريه‌مي‌كني گفت دردم گرفت گفتم كجات درد گرفته؟ دستت مامان؟(اول فكر كردم بخاطر اينكه دستشو گرفته بودم دستش كشيده شده و درد گرفته)باگريه مي‌گه نه مامان شلوارم درد مي‌كنه .

هفته پيش با باباش رفتن خريد و خربزه خريده بودن باباش خربزه را شست و گذاشت داخل يخچال چند ساعتي كه گذشت پسر كوچولو بعد از اينكه از تو يخچال آب خورد امد و گفت مامان من از او ن بادمجونا كه تو يخچاله مي‌خوام همزمان با گفتن اين جمله با دستش رو هوا بيضي مي‌كشيد و مي‌گفت از اون بادمجونا كه اينطوري اينطوريه من گفتم مامان ما كه بادمجون تو يخچال نداريم كه! و باهاش رفتم دم يخچال تا ببينم چي مي گه بعد ديدم منظورش خربزه‌است خلاصه ماهم خربزه را آورديم تا بخوريم بابش بهش گفت پسرم اين اسمش خربزه است نه بادمجون. بعد از اينكه خربزه خوردنش تمام شد باباش بهش گفت: حالا بگو ببينم چي خورديم؟ پسر كوچولوام گفت: گوره خر خورديم. خلاصه اينكه از اونوقت تا حالا هرچي خربزه مي‌خوريم ياد گوره‌خر مي‌افتيم. خداييش گوره خر بيشتر به خربزه نمياد؟ بخاطر راه راهاي روش؟ استدلال پسر كوچولو بد نبوده ديگه.

یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 |

 
 

از شیر و پوشک گرفتن

سلام

اين پست مربوط به روز 28 خرداد كه به‌خاطر خرابي و قطعي بلاگفا امروز پستش مي‌كنم:

دوباره بعد از يك مدت طولاني آمدم نمي‌دونم چرا جديداً نوشتنم نمي‌ياد يعني يك كمي كه نه بلكه خيلي زياد عصاره تنبلي شدم البته گذشته از تنبلي درگير از شير گرفتن و بعدش از پوشك گرفتن پسر كوچولو هم بودم درست شب تولد پسر كوچولو از شير گرفتمش البته خيلي شوخي شوخي چون پسر كوچولو خيلي به شير خوردن وابسته بود و من هم تصميم داشتم اگه بهونه شير را گرفت بهش شير بدم اما به محض خوردن شيري كه يك كم بد مزه‌اش كرده بودم ديگه شير نخورد و وقتي بهش مي‌گفتم بيا بخور خودش مي‌گفت "ني‌ميخورم بد مزه‌اس" يك هفته بعدش هم مريض شد يعني سرما خورد و يك شب خيلي بي مقدمه شروع كرد به خودش پيچيد و گفت كه پوشكم درد مي‌كنه و وقتي بردمش دستشويي با مكث ادرار كرد كه اين منو خيلي ترسوند براي همين هم برديمش دكتر و دكتر هم بعد از معاينه يك آزمايش نوشت (يك داستاني هم داشت اين نمونه‌گيري براي آزمايش ) و توصيه كرد خيلي زود از پوشك هم بگيرمش و اين شد كه از پوشك گرفتمش يك هته اول با تمام سعي و تلاشي كه كردم دو سه جاي خونه را نجس كرد ولي هفته دوم مامانم و بابام و زن‌داداشم امدن خونه ما و هروقت كه مي‌رفت دستشويي و جيش مي كرد براش دست و جيغ و هورا مي‌كشيدن و پسر كوچولو هم به عشق اين تشويقها هي مي‌رفت دستشويي و هفته بعدش هم رفتيم خونه ييلاقي بابا اينها و اونجا هم البته دوبار اونهم به خاطر اينكه سر گرم بازي مي‌شد و يادش مي رفت كه بگه دو جا رو خيس كرد ولي خوب تو حياط و باغ بود و مشكلي نبود اين هفته هم كه قرار بود براش تولد بگيريم و درگير كارهاي تولدش بودم كه جفتمون سرما خورديم و اين درگيري‌ها و شلوغي خيابانها پيش آمد و ميهمانها گفتن سخته كه بيايم و نشد كه تولد بگيريم و حالا من تازه كمي وقت پيدا كردم كه به اينجا سري بزنم. اين از اوضاع و احوال پسر كوچولو.

و اما خودم و باباش كه امروز سالگرد ازدواجمون بود و باباش يادش نبود يا شايدم نخواست به ياد بياره، من هم به يادش نياوردم ولي از همينجا بهش تبريك مي گم البته كادو هم مي‌خوام بدم‌ها يه وقت فكر نكنين تبريكم خشك و خالي بودها.

و در آخر مي‌خواستم راجع به اين قضاياي اخير چند سطري بنويسم هر چند كه خيلي از سياست سر در نميارم( چون خيلي بهش علاقه ندارم) اما هميشه اخبار را دنبال مي‌كنم ماجرا نه خيلي عجيبه و نه راه حل زياد پيچيده‌اي داره، انگار همه اين آدمهايي كه انقلاب كردن از اون بزرگ تا اين كوچك يادش رفته كه براي چه چيزي انقلاب كردن مگه چيزي غير از اسلام بوده اگر اين بوده حالا چرا يكي از بزرگترين اصول اسلام يادشون رفته اگر مسلمانيم بايد حرف ولي امر مون برامون حجت باشه و بالاتر از اون نه عمل كنيم نه حرف بزنيم اسلام بي ولايت تكرار دوباره ظلمها و مظلوميتهاي تاريخه اگه اينو مي‌فهميديم تا حالا صد بار اين غائله مضحك خوابيده بود و يك عده از آب گل آلود ماهيهايي به اين قواره نمي‌گرفتن.

سه شنبه دوم تیر 1388 |

 
 

تولدت مبارک

سلام

امروز بعد از يك غيبت طولاني آمدم تا تولد پسرم را از اينجا بهش تبريك بگم

امروز 21 ارديبهشت ماه 1388،سالروز تولد پسر كوچولوست پسر كوچولويي كه نمي توانم چيزي درمورد عشق و علاقه‌ام به او بگويم، آنقدر حجم علاقه و محبت من به اين موجود كوچك و دلفريب زياده كه توانايي بازگو كردنش را هم ندارم و اين همه از خداوندي است كه تمام الطافش را با دادن باباش و بعد پسر كوچولو در حق من تمام كرده، خدايا تورا به خاطر همه نعمتهايي كه به ما داده اي و آنها كه نداده‌اي به عدد مخلوقاتت و به عدد آنچه كه خلق نكرده‌اي شكر مي‌كنم خداوندا شكر كه سالي گذشت و ما در صحت و سلامت بوديم، پروردگارا، در سالي هم كه پيش روي ما و تمام بندگان توست عافيت و خير دو دنيا قرار بده.

پسر كوچولو تولد 2 سالگيت مبارك اميدوارم كه 222 ساله بشي.

پسر كوچولو در21 ارديبهشت ماه سال 86 و در روز جمعه ساعت 11:30 صبح در بيمارستان نجميه به دنيا آمد وزن زمان تولدش 3 كيلو 760 گرم و قدش 54سانتي متربود و امروز در 2 سالگي 14 كيلو گرم وزن و 94 سانتي متر قد داره (اينرو براي درك بهتر قدرت خداوند نوشتم)

پسر كوچولو به خاطر ايام فاطميه جشن تولد نداشت اما به خاطر درخواست  فاميل بعد از ايام فاطميه قراره كه يك جشن كوچك خانوادگي براش بگيريم بي حرف پيش و به شرط حيات.

 

 

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |

 
 

پسر کوچولو در آستانه 2 سالگی

سلام

اين يك مطلب پست نشده از قبله كه ميخواستم بگذارم اينجا اما نشد و حالا مي‌گذارمش.

خيلي وقته كه ننوشتم يك كم تنبليم ميامد يك كم كار داشتم و كمي هم ذهنم مشغول بود .

اما از پسر كوچولو بگم كه در آستانه 2 سالگي است و كلي شيطون و دلفريب و شيرين زبون شده اينقدر كه گاهي از حرفهايي كه ميزنه هم تعجب ميكنم هم خندم ميگيره و انشاءالله سر فرصت با مزه هاش رو اينجا مي نويسم حرف زدنش خيلي پيشرفت كرده تقريباً تمام كلمات را مي‌گه يا با يك بار شنيدن ياد مي‌گيره، جملات نامحدودي را ميگه با كلمات زياد ولي اگر جمله‌ها خيلي طولاني باشند بعضي كلمات را نمي تونه تلفظ كنه و بايد صبر كنيم تا با تكرار يا فكر كردن اون كلمه را بگه البته من احساس مي‌كنم كه اين ممكنه به اين هم مربوط باشه كه پسر كوچولو خيلي با دقت و درست مي‌خواهد كلمات را ادا كنه (كمتر كلمه‌اي را نا مفهوم ادا مي‌كنه)

به شعر و موسيقي خيلي علاقمنده و واكنش نشون مي‌ده شعرهاي بعضي از كتابهاش را حفظ مي‌كنه البته نه مثل خودشون بلكه مضمون شعر و كلمات اون را حفظ مي‌كنه يعني كلمات را به شكل نامرتب بكار مي‌بره ولي مضمون و مفهوم شعر را مي‌شه فهميد.مثلاً شعر: اين خاله خرسه خيلي پرزوره خُر و خُر او خيلي ناجوره را به اين شكل مي‌خونه آقا خرسه خيلي زور داره خُر خُر ش ناجوره

هنوزم عاشق پنگوله جوري كه بغضي وقتها با تمام شدن رنگين كمان گريه مي‌كنه، من هم خيلي دوست ندارم كه پنگول را ببينه چون بعضي حرفهايي كه ميزنن را دوست ندارم كه ياد بگيره ولي نميشه كاري هم كرد عاشق پنگوله ديگه.

در ضمن عاشق ديدن جومونگ هم هست حوري كه آهنگ جومونگ رو هم ميشناسه و بدون ديدن فيلم تشخيص مي‌ده. هرچند كه 10 دقيقه كه مي‌بينه حوصلش سر مي‌ره و ميره پي بازيش اما ما هم نبايد كانال را عوض كنيم.

تازگيها بازيهايي شبيه خاله بازي مي‌كنه يعني به من مي‌گه ني‌ني بده بازي كنم بعد كه عروسك بهش مي‌دم مي‌گه بهش اوم بده يا لباسهاش را در بياريم بريم آب‌بازي يا به عروسكش غذا مي‌ده يا كارها ي خيالي ‌ميكنه يعني غذاي خيالي مي خوره يا مي‌گه كاپشنم را بده برم سر كار يا دمپايي بده بپوشم برم نون بخرم يا مثلاً مي‌رم سر كوچه و ...

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 |

 
 
Free counter and web stats